سفارش تبلیغ
صبا
آقاسیدبااجازه...
 

 

نفربعدی...

صدایی از حجره ی قاضی برخاست و دونفر - که یکی خندان و دیگری ناراحت بود- از اتاق بیرون آمدند...

مردو زن وارد اتاق شدند و ابتدا زن رو به قاضی گفت:

جناب قاضی! همسرم پانصددینار به من بدهکاراست و بدهی خویش را به من نمی دهد.

قاضی روبه مردی که حالا فهمیده بود همسر این زن است نمود و گفت: آ

آیا ادعای این زن را می پذیری؟

خیر! او به من پولی نداده است. او فقط ادعا می کند که طلبکار است...

ای زن! این مرد حرف تو را نمی پذیرد. آیا دلیلی بر ادعای خویش داری؟

نه جناب قاضی!

خب باید شاهد بیاوری. حاضری؟

آری می آورم ...

چندروزی گذشت وسه نفر شاهد حاضرشدند برادعای زن گواهی دهند.

قاضی رو به شهود گفت:

آیا شهادت می  دهید که این مرد به همسرش پانصد دینارطلا بدهکاراست؟

یکی از شهود گفت:

جناب قاضی تاصورت این زن را بطور کامل نبینم نمی توانم برچیزی شهادت بدهیم.

در این لحظه مرد برآشفته شد گفت:

جناب قاضی! نیازی به شهادت نیست. من پانصددینار طلا را می دهم و نمی گذارم این سه نفر به صورت زن من نگاه کنند.

زن نیز درحالی که از درخارج شد گفت:

من نیز از پانصددینارم گذشتم و صورتم را برای نامحرم بازنخواهم کرد...(ریاض الحکایات)

(برگرفته از کتاب بوستان حجاب، محمدرحمتی شهرضا)




برچسب‌ها: روبند- حجاب- قاضی- شهود- زن
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 92/9/12 توسط سرباز
تمامی حقوق مطالب برای آقاسیدبااجازه... محفوظ می باشد