سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
آقاسیدبااجازه...
 

 

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را


به دنبال دفترچه ی حاطراتت

دلم گشت هرگوشه ی سنگرت را


و پیدانکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح و انگشترت را


همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

ادامه مطلب...


برچسب‌ها: شهدا- دفترخاطرات

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 92/9/24 توسط سرباز
تمامی حقوق مطالب برای آقاسیدبااجازه... محفوظ می باشد