سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آقاسیدبااجازه...
 

 

خبر را که شنیدیم خودمان را رساندیم اما آن ها استخوان های یک حیوان بود. گفتند اینجا خطرناک است و بیشتر منافقان در کمین هستند باید زود برگردیم.

آمبولانسی داشتیم که هر روز سرویس و مجهز می شد. سابقه نداشت خراب شود. در راه برگشت در یک سرپایینی

ماشین خاموش شد!!! بچه ها فکر کردند شوخی می کنم اما هرچه استارت زدم ماشین روشن نشد. چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده ای نداشت.

بالاخره تصمیم بر آن شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین رو بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم. تانکر آمد. اما وقتی به آمبولانس وصل شد?گاز که می داد خاموش می شد! گفتم: ((ماشین روشن نمی شود بعداً می آییم آن را می بریم. اگر اینجا خطرناک است دیگر نمی مانیم.))

ماشین را قفل کردیم و برگشتیم. فردا پس از خواندن نماز صبح به سراغ ماشین رفتم.تک و تنها توی حال خودم بودم که رسیدم به مکانی که صخره مانند بود. دقیقاً رو به روی جایی که ماشین خراب شده بود تعدادی پلاک و یک مشت استخوان افتاده بود. هفت شهید بودند  بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم.

با بچه های ارتش خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم. فکر کردند من فراموش کرده ام ماشین خراب است. خندیدند. اما ماشین با استارت اول روشن شد 




برچسب‌ها: پلاک - شهید
نوشته شده در تاریخ جمعه 94/2/18 توسط سرباز
تمامی حقوق مطالب برای آقاسیدبااجازه... محفوظ می باشد