سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آقاسیدبااجازه...
 

اینروزها زیاد حرف هست از مدافعان حرم

.

مایه افتخار برای اسلام و هر ایرانی

.

 اما از یاد نبریم زن های این مدافعان رو

.

سخته و سخته از تمام عشقت بگذری

.

سخته و سخته که پاره تنت رو راهی،  مسیری کنی که میدونی برنمی گرده

.

 سخته و سخته از مرد ارزوهات بگذری

.

سخته و سخته که تا اخر عمر فقط با خاطره کوتاه، اما شیرین رو سر کرد

.

 سخته و سخته که تنها بار سنگین بزرگ کردن کودکان رو به دوش کشید

.

 سخته و سخته که هم پدر بود و هم مادر

.

 مطمینا اینان هم مدافع حرم خواهند بود

.

 اینان مدافعان حریم خانه اند تا مردان انان مدافعان حرم باشند            

                                                                                                               

 

مدافعان

 

 

 

به قلم مدیر وبلاگ




برچسب‌ها: مدافعان حرم_ حرم_ زنان
نوشته شده در تاریخ جمعه 95/2/24 توسط سرباز

قدم به ساحت جهان زدند

3 هم قدم

3 هم قسم

3 هم نشین

3 هم سفر

3 هم هدف

3 هم نظر

3 بی قرین

3 دلربا

3 جان به کف

3 هم ندا

3 نازنین

یکی پدر یکی پسر یکی عموی مه جبین

میلاد سرداران کربلا، پرچمداران حریم ولایت و اعیاد شعبانیه مبارک

ان شاءالله امسال سال ظهور امام زمان و پیروزی مسلمین باشد

 

 

شعبان

 




برچسب‌ها: مبارک- اعیاد- شعبان
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 95/2/21 توسط سرباز

 

...حتما بخونید

از : تهمینه میلانی

 

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند. 

 

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. 

 

بابام می گفت: 

نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. 

 

 

دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. 

پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

 

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

 

برای یک لحظه خشکم زد. 

 

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. 

 

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. 

 

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. 

من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم... 

چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

 

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. 

پرسیدم:

برای چی این قدر اصرار کردی؟ 

 

گفت:

خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. 

 

گفتم:

ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. 

 

گفت:

حالا مگه چی شده؟ 

 

گفتم:

چیزی نیست ؟؟؟ !!!

در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. 

 

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:

دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ 

 

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

 

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

 

وقتی شام آماده شد،

پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. 

 

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. 

خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

 

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

 

 

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: 

نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ 

نکنه برای همین شام نخورد؟ 

از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. 

راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

 

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. 

 

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! 

حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: 

 

"من آدم زمختی هستم" 

 

زمختی یعنی:

ندانستن قدر لحظه ها، 

یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، 

یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

 

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

 

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ 

فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...

میوه داشتیم یا نه...

همه چیز کافی بود: 

من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . 

 

پدرم راست می گفت که:

نون خوب خیلی مهمه.

 

 

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، 

اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، 

کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. 

اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ 

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!

زمخت نباشیم

 

 

 

??



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 94/9/29 توسط سرباز




برچسب‌ها: ربیع الاول
نوشته شده در تاریخ شنبه 94/9/21 توسط سرباز

 

پیامبر

 

 

زهرا به خانه وملک الموت پشت در


ازبهر قبض روح شریف پیامبر


ازهیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب


بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

 
با آن که بودداغ پدر سخت، فاطمه


در باز کرد واشک فرو ریخت از بصر


یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش


محو نگاه آخر خود بود برپدر

 
اشک حسن چکیده به رخسارمصطفی


روی حسین بر روی قلب پیامبر


دیگرنداشت جان که کند هردو را سوار


بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر


زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن


از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه

گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه




برچسب‌ها: 28صفر- رحلت پیامبر
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 94/9/18 توسط سرباز

گندمزار

 

آشفته است خیالم

همچون گندمزاری که دستخوش باد شده

به هرسو که باد بوزد قدخم میکنم

چقدرزیباست دیدن رقص گندمزار

تسلیم است در برابر سرنوشت

و چه مدح زیبایی زمزمه میکند او

به راستی چه می خواند، در پیچ و خم های عاشقیش

خدارا شکر میکند

از اینکه به بار نشسته

یک دانه بوده وحال

هفتاد دانه شده

وچه تقدیر زیبایی دارد گندم

نان می شود برای فقیری

ثواب میشود برای فقیر نوازی

بی شک این اندیشه گندمزار را راضی و خشنود نگه داشته

او سر تعظیم فرود می اورد و تسلیم است

 

آیا تسلیم تقدیر می شویم؟

تسلیم بادهای نوازشگر خداهستیم؟ 

به او اعتماد داریم؟

قلبمان را با دعا و ذکر یارب یارب آرام میکنیم؟ 

.

.

.

 

 

به قلم مدیروبلاگ




برچسب‌ها: گندمزار- تسلیم حق
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 94/9/16 توسط سرباز

گل

خدایا!
تورا در پهنای آسمان
آبی دریا
و تاریکی شب می بینم؛
خدایا!
تورا در نسیم صبحگاهان حس میکنم
و در صدای قدم موریان می شنوم
تورا در دل بندگانت ترسیم میکنم؛
تورا در دعای صبحگاه صالحان، مرور میکنم
خدایا!
نه باچشم ظاهر می بینمت،
نه با دست لمس میکنمت
من با تو هر لحظه
با دم و بازدم نفسهایم
زندگی میکنم.

 

 

 

 

به قلم مدیروبلاگ




برچسب‌ها: خدایا- دم و بازدم- صالحان
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 94/9/12 توسط سرباز

کربلا

 

زائر کرب و بلا
چه کرده ای
لایق دیدار شدی
منتخب یار شدی
چشم بیمار مرا لایق دیدار ندید
تو قدم می نهی و
دله من می لرزد
تو علم بر دوشت
من، حسرت در دل

 


به قلم مدیروبلاگ




برچسب‌ها: کرب و بلا- رائر
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 94/9/10 توسط سرباز

رهبر

 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در نامه‌ای به عموم جوانان در کشورهای غربی، حوادث تلخ تروریستی فرانسه را زمینه‌ای برای همفکری خواندند و با برشمردن نمونه‌های دردناکی از «آثار تروریسم مورد حمایت برخی قدرت‌های بزرگ در دنیای اسلام، پشتیبانی از تروریسم دولتی اسرائیل و لشکرکشی‌های خسارت‌آفرین سالهای اخیر به دنیای اسلام»، خطاب به جوانان خاطرنشان کردند: من از شما جوانان میخواهم که بر مبنای یک شناخت درست و با ژرف‌بینی و استفاده از تجربه‌های ناگوار، بنیانهای یک تعامل صحیح و شرافتمندانه را با جهان اسلام پی‌ریزی کنید. متن نامه‌ی رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم
به عموم جوانان در کشورهای غربی‌
حوادث تلخی که تروریسم کور در فرانسه رقم زد، بار دیگر مرا به گفتگو با شما جوانان برانگیخت. برای من تأسّف‌بار است که چنین رویدادهایی بستر سخن را بسازد، امّا واقعیّت این است که اگر مسائل دردناک، زمینه‌ای برای چاره‌اندیشی و محملی برای همفکری فراهم نکند، خسارت دوچندان خواهد شد. رنج هر انسانی در هر نقطه از جهان، به‌خودی‌خود برای همنوعان اندوه‌بار است. منظره‌ی کودکی که در برابر دیدگان عزیزانش جان میدهد، مادری که شادی خانواده‌اش به عزا مبدّل میشود، شوهری که پیکر بی‌جان همسرش را شتابان به سویی میبرد، و یا تماشاگری که نمیداند تا لحظاتی دیگر آخرین پرده‌ی نمایش زندگی را خواهد دید، مناظری نیست که عواطف و احساسات انسانی را برنینگیزد. هرکس که از محبّت و انسانیّت بهره‌ای برده باشد، از دیدن این صحنه‌ها متأثّر و متألّم میشود؛ چه در فرانسه رخ دهد، چه در فلسطین و عراق و لبنان و سوریه. قطعاً یک‌ونیم میلیارد مسلمان همین احساس را دارند و از عاملان و مسبّبان این فجایع، منزجر و بیزارند. امّا مسئله این است که رنجهای امروز اگر مایه‌ی ساختن فردایی بهتر و ایمن‌تر نشود، فقط به خاطره‌هایی تلخ و بی‌ثمر فرو خواهد کاست. من ایمان دارم که تنها شما جوانهایید که با درس گرفتن از ناملایمات امروز، قادر خواهید بود راه‌هایی نو برای ساخت آینده بیابید و سدّ بیراهه‌هایی شوید که غرب را به نقطه‌ی کنونی رسانده است.
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 94/9/8 توسط سرباز

باران


قطره های باران را دیده ای

چقدر ریز و لطیف اند

گاهی می بارد

زمین خیس نمیشود

اما آسمان با آن همه عظمتش پاک می شود

 

مسافتی که یک قطره طی می کند را

با خود اندیشیده آی

بسیار ناپاکی ها را می بیند

بسیار ناملایمات را تحمل می کند

بسیار ضربه می خورد

اما تحمل می کند و از دله آسمان غبار می زداید

.

.

.

حال

دله ما وقتی می گیرد

وقتی ناملایمتی می بیند

وقتی ضربه می خورد

فقط یاد خدا می تواند او را آرام، پاک و ترمیمش کند

اشک هایی که با واسطه نام خدا می بارد

باید با خود بشوید و پاک کند

صیقل دهد دلهامان را

دلمان را آسمانی

و اشکمان را بارانی کنیم

با یاد خدا....




به قلم مدیروبلاگ




برچسب‌ها: باران-
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 94/8/13 توسط سرباز
<      1   2   3   4   5   >>   >
تمامی حقوق مطالب برای آقاسیدبااجازه... محفوظ می باشد